سفر عشق

سفر عشق
شود آیا که مرا عشق به سرمنزل اسرار برد
ز شب هجر رهاند به سحر جانب انوار برد
ز سراب خود و ویرانهی کثرت که بدامیم دو روز
برکشد بال و مرا سوی خدا بر سر گلزار برد
پرده از راز جهان و شر و شورش بهعیان بردارد
پس مرا عشق کند در دل هر عاشق و دلدار برد
همه اعضای وجودم شود آکنده و پرورده به عشق
خود نبینم به میان، ما و من از دیده و انظار برد
کفر من دین شود و دین من آغشته به الحاد و به کفر
همچو منصور به این کوی و به آن کوی سر دار برد
چون یکی موج خروشان که شوم محو به دریای عدم
پس نماند اثری از من و دریا همه پندار برد
نوربخش از دل و جان بر سر هر کوی بهشادی میگفت
خرم آن روز که عشقم به در خانهی آن یار برد